تبليغاتX

صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...

Please wait ...
Loading by : javacity

::. عشقولانه .::

عشقولانه

: درباره وبلاگ

 


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384

 

: پیوندها

 

من وخودم
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 

 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 

سلام

سلامی به زیبائی بهار

سال نو مبارک

 

سال ۱۳۸۵مبارک

 

امیدوارم که صد سال بهترازاین

 

سالهاداشته باشید

 

نوروزمبارک

 

| +| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
Hilary Duff

| +| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
~> SHAKIRA <~
 

| +| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
اینم از britney-spears
| +| نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

نمی دانم چه می خواهم خدايا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پر سوز

زجمع آشنايان می گريزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگی ها

به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم که با من

به ظاهر همدم و يکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم که تا شعرم شنيدند

به رويم چون گل خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا ديوانه ای بد نام گفتند

دل من ای دل ديوانه من

که می سوزی از اين بيگانگی ها

مکن ديگر ز دست غير فرياد

خدا را    بس کن اين ديوانگی ها

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

تو پرنده ی مهاجری

  و من برگ درخت

             تو کوچ میکنی

                   و من سقوط

      پاییز برای تو حکم تبعید دارد

                    و برای من حکم اعدام

           افسوس که در دادگاه طبیعت

   کسی نیست که از بیگناهان دفاع کند

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

 گفتمش:بی تو چه باید کردن

                                        عکس رخساره ی ماهش را داد

 گفتمش:مونس شبهایم کو

                                        تاری از زلف سیاهش را داد

 وقت رفتن همه را میبوسید

                                       به من از دور نگاهش را داد

 یادگاری به همه داد و به من

                                       انتظار سر راهش را داد

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
یادمه یه روز بهم گفتی بچه که بودی٬ شب لباسای

  مدرستو میپوشیدی بعد میخوابیدی٬ تا صبح یه ذره بیشتر بخوابی..!!!

  میدونی دوست داشتن ِتو هم مثل یه خواب شیرین بود٬

    ولی تو زود بیدارم کردی! کاش من هم قبل از خواب..... 

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
فرقي نداره بي تو بهار مون با پاييز

نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيز
غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست
اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست

غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق ناز اون چشماي قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري

من كه خودم مي دونم كه تو چقدر صبوري
غصه نخور مسافر بازم مي آي به زودي
ما رو بگو چه كرديم از وقتي تو نبودي

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
ز دل تو مي دونم هيچ كس خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند

بهار تو بر مي گردي چيزي نمنونده بخند
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره

غصه نخور مسافر غصه كار گلا نيس
سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيس
غصه نخور مسافر تو خود آسموني

در آرزوي روزي كه بياي و بموني

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
 

امروز دنيا محو تماشای لبخند زيبای توست

امروز ابرها از تو اشک ريختن را می آموزند

امروز دريا بخاطر تو موجهايش را می رقصاند

امروز مادر بخاطر و جود تو پذيرای درد است

و امروز پدر بخاطر داشتن تو از سر مستی سر بر آسمان می سايد

امروز تو نفس فردای من است

امروز تو همه دنيای کوچک من است

که با آبشار نگاهت به آن زيبايی می بخشی

تنهاترين سودای قلب منتظرم              امروزت مبارک و فردايت پر از شادی

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

وقتی که گریم میگیره

دلم میگه مبارکه

قدر اشکاتو بدون

هنوز چشات بی کلکه

 وقتی که گریم میگیره یه آسمون بارونیم

اما به کی بگم خدا           من تو دلم زندونیم

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم،تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم
زتو،ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله می لرزد،می رقصد اشک
آه،بگذار که بگريزم من
از تو،ای چشمه جوشان گناه
شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم،صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم،خنده به لب،خونين دل
مي روم از دل من دست بردار
ای اميد عبث بی حاصل
 
| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

اگر دلت جای ديگريست بگو! من به تو اعتراضی نمی کنم...فقط می دانم که در اين

صورت دل من هرگز به بازار فروش نخواهد آمد.به درون سينه ام خواهد لغزيد و آنقدر در

آنجا خواهد ماند تا خداوند آن را همراه با روح و جسم من به سوی خويش بخواند...

آخر برای عشق های ما زندگی خيلی کوتاه است...در يک زندگی بيش از يک عشق واقعی نمی توان داشت

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

درشبان غم تنهايي خويش عابده ورده سخن گوي توام، من در اين تاريکي من در اين نيمه شب جان فرسا عابده ظلمت گيسوي توام، گيسوان تو پريشان ترازانديشه من گيسوان تو شب بي پايان جنگل اسراربود، کاش از چترمواج گيسوي تو همه عمر سفر مي کردم، شبداري ازمهتاب شبداري ازهرابر ابر خاکستري بي باران سخت دلگير است وسکوت تو پس پرده سرد کدورت دلگير تر است،سوي باز آمدنم سوي تو هم هست اما سردي سردِ کدورت درتوپاي جوينده راهم را بسته، واي باران،،، باران شيشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسي نقش تو را خواهد شست.

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

سالهاپرسیدم ازخودکیستم؟


آتشم،شورم،شرارم،چیستم؟؟؟


دیدمش اکنون ودانستم کنون


اوبه جزمن،من به جزاونیستم

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

از غربت مزار خودم گریه ام گرفت

از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت

وقتی که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت

پاییز می وزد و تو لبخند می زنی

اما من از بهار خودم گریه ام گرفت

همچون شهاب سوخته، آن سوی کهکشان

در حلقه ی مدار خودم گریه ام گرفت

یک تکه آفتاب برایم بیاورید!

از آسمان تار خودم گریه ام گرفت!

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

 

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی این برخوردهای سرد را

 

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

مطمئن باش و برو  
ضربه ات کاری بود 
دل من سخت شکست 

وچه زشت، به من و سادگیم خندیدی 
به من و عشقی پاک 
که پر از یاد تو بود 

و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت تا ابد مال توبود 
تو برو برو تاراحتترتکه های دل خودرا آرام سرهم بندزنم

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

گر بدین سان زیست باید پست

   من چه بی شرم ام

   اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

   بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست.

   گر بدین سان زیست باید پاک

  من چه نا پا کم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

   یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک.

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

پرنده‌ای که زخميه، فکر پريدنش چيه

اسير پا بسته ديگه، رهايی خواستنش چيه

دلی که ديگه پير شده ، عاشقی رو ميخواد چيکار

دردی که درمون نداره، دارو و مرحمش چيه

وقتی که ديگه کسی نيست، به حرف آدم گوش بده

اين حنجره با خستگيش، فرياد کشيدنش چيه

قصه‌هايی که آخرش با تلخيا تموم ميشه

حالا برای ديگرون، دوباره گفتنش چيه

ميون اين شهر شلوغ، عشق و محبت گم شده

از اين همه آهن و دود، دوباره خواستنش چيه

برای هيچ کسی ديگه، اميد و آرزويی نيست

آدم نااميد آخه، زندگی کردنش چيه

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

من ازین پس به همه عشق جهان میخندم

 

به هوس بازی این بی خبران میخندم

 

هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم

 

خنده من از گریه غمگین تر است

 

کارم از گریه گذشته است به آن میخندم

 

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
  مصاحبه با خدا

 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه
 
كني؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري
 
که دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر
 
متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله
 
دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند
 
كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از
 
دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا
 
سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را
 
فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در
 
اینده  زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز
 
نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز
 
نزيسته اند»
 
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت
 
گذشت....
 

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه
 
درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا
 
بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام
 
دهند  اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق
 
ورزیدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با
 
دیگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه
 
زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم
 
باشد تا اين زخمها التيام يابند»
 
 
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه
 
بیشترین ها را دارد بلكه كسي است كه
 
نيازمند كمترين ها است»
 
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه
 
دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه
 
 احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه 
 
 کنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند 
 
 بلکه بايد خود را نيز ببخشند»
 

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته
 
باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

« هميشه»
 
برگرفته از سایت سرزمین رویاها
| +| نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
   «  فریاد عشق  »  

دلـم  گرفـتـه  عـزيـزم دلـم می خـواد  داد  بزنم

 

بهـت  بگم  دوستت دارم اسمتــو  فـريـاد  بـزنم

 

بهـت   بگـم  ديـوونـتم  تا  جون  تـوی  تنم  باشه

 

اسـم  تـو  تـوی  قـلبمه تا كه اين  قـلب در تپشه

 

عزيز  من  تو  هم  بگــو  بهم  بگـو  دوستم  داری

 

نكنه  كه  تو  مثـل همــه رو  قــلب  من  پا بذاری

 

نه می دونم دوستم داری و اگـرنه رسـوا نـبودی

 

ميون  اين  شهر  غـريب عاشق  و  شيـدا نـبودی

 

اينو  بدون ای عشق من منم  تورو  دوستت دارم

 

اگه بخـوای جـون منـو به  خاطر  تو  جون می دم

 

 

 

 

 

                               

| +| نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
اینم به در خواست بعضی از دوستان

           

شايد عده ای شيطان پرستی را دينی مدرن و نهايتا مربوط به قرن ۱۶ - ۱۵ ميلادی بدانند اما واقعيت چيز ديگريست . شايد بتوان تاريخچه شيطان پرستی را به قرون اوليه پيدايش آدمی نسبت داد . البته شواهد به دست آمده اين حرف را تصديق ميکند که شيطان پرستی در نواحی امريکای لاتين ؛ امريکای جنوبی و افريقای مرکزی به قرن ها قبل از ميلاد مسيح برميگردد و قبايلی که آثاری از آنها باقی مانده است اين احاديث را تصديق ميکنند . در اکتشافات به دست آمده در امريکای جنوبی يکی از قبايل اين قاره که اعتقاد بسياری به خوب و بد داشتند شيطان را پرستش ميکردند و حتی قربانی هايی را از انسان به شيطان هديه ميکردند که هنوز مکانهای انجام مراسم قربانی هنوز وجود دارد و اجساد موميايی به دست آمده و نوع کشته شدن ها نشانگر قربانی شدن اين انسانها (که در آنها بيشتر زنان به چشم ميخورند) است . در افريقای مرکزی و در دشتها و کويرهای سوزان اين قاره نيز در قبايلی که معروفترين آن قبيله اوکاچا (اگر درست گفته باشم) شيطان به عنوان قدرت مطلق زمين و آسمان و پديد آورنده آن و خدای خشم و نفرت پرستش میشد و حتی قربانی هايی نيز در مواقع خاص به آن اهدا ميشد . ذکر اين نکته ضروری است که زمان قربانی کردن انسانها در برابر شيطان لحظه های خاصی بوده است که اکنون چند زمان آن به صورت علمی توجيح علمی پيدا کرده است . که در عنوان های بعدی توضيح داده خواهد شد . تاريخچه شيطان پرستی به سالهای بسيار دور بر ميگردد که بعدها اين دين و سنت به صورتهای ديگر نمود پيدا کرد که چيزهايی از گشذته چه با تحريف و چه بدون تحريف دست به دست در حال عبور همراه با زمان است . البته شيطان پرستی در زمان پيدايش زبان و خط و زمان مادها ؛ سومريان ؛ بابليان و ... نيز ادامه داشت تا در قرون ۱۴- 15 ميلادی شيطان پرستی نوين به وجود آمد .

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved