تبليغاتX

صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...

Please wait ...
Loading by : javacity

::. عشقولانه .::

عشقولانه

: درباره وبلاگ

 


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384

 

: پیوندها

 

من وخودم
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 

 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
30 نكته براي پيروزي در قرارهاي ملاقات عاشقان

به هر حال هر یک از ما در زندگی به نوعی گرفتار این قرار های ملاقات هستیم. سوال اینجاست که چگونه می توانیم پیروز میدان باشیم؟ آیا باید خوبی هایمان را در حد مبالغه بالا ببریم و یا صرفا حقیقت را باز گو کنیم؟ چه چیزهايی برنده و بازنده را مشخص می کنند؟ در این قسمت “قانون هایی” را برای پیروزی در دنیای قرار و ملاقات به شما آموزش می دهیم. هر کدام از آنها را که تصور می کنید برای شما کارساز واقع خواهند شد را انتخاب کنید:

1- در آنها شک ایجاد کنید و هیچ گاه به طور قطعی نظر مثبت خود را به زبان نیاورید. مردها عاشق بازی های تعقیب و گریز هستند پس این امتیاز را به آنها بدهید.
2- هر طوری شده ببینید که آیا او با خانم های دیگر به عنوان یک دوست ساده ارتباط برقرا رمی کند یا خیر. با این کار شما متوجه می شوید که به زنها به عنوان شیئي برای برقراری رابطه جنسی نگاه می کنند یا نه.
3- هيچگاه از مشروبات الکلی استفاده نکنید. یکی از دوستان من در قرار ملاقاتش بسیار عصبی شده بود و بی رویه مشغول نوشیدن بود. هنگام برگشت آقا با ماشین مدل جدید خود او را به خانه می رساند که ناگهان حال خانم بد شد، اما او جرات نکرد به آقا بگوید تا ماشینش را نگه دارد و اصلا هم دلش نمی خواست که ماشین جدید او را کثیف کند به همین دلیل مجبور شد داخل کیف دستی اش…! لازم به گفتن نیست که آنها دیگر هیچ گاه دوباره با هم قرار نگذاشتند.
4- اگر به هر شکلی شما را به یاد پدرتان می انداختند، بهتر است هر طور شده از دستشان فرار کنید.
5- اگر معیارهایتان را پایین بیاورید می توانید همین فردا ازدواج کنید. اما ما به شما پیشنهاد می کنیم که این کار را انجام ندهید. به جای اینکه وقت خودتان را بر روی ارتباطی که دوامی ندارد صرف کنید، بهتر است برای پیدا کردن مرد ایده آل خود منتظر بمانید.
6- اگر با مردی برخوردید که می خواست از شما مراقبت کنید، خیلی زود از او فرار کنید! چون آخر کار شما مجبور می شوید که از او مراقبت کنید.
7- انتقاد پذیر نباشید به ویژه در مورد مسائل مربوط به غذا. یک خانم حق دارد هر زمان هر غذایی که دوست داشت بخورد.
8- ظاهر بین نباشید. من خانم هایی را می شناسم که به این دلیل که ظاهر آقا خوب نیست ( سرش خیلی بزرگ است) بوی خوبی نمی دهند (به تازگی حمام نکرده) و یا حتی درست نفس نمی کشند ( صدای تنفسشان بلند است) آنها را رد می کنند و اصلا اجازه آشنایی بیشتر را به آنها نمی دهند.
9- از خودتان بازی در نیاوريد. ( دروغ گفتن و کلک زدن) در روز ملاقات به اندازه کافی مشکل وجود دارد و دیگر جایی برای انجام چنین کارهایی باقی نمی ماند.
10- برقراری ارتباط جنسی را فقط به بعد از ازدواج محول کنید.
11- لازم نیست در همان اولین ملاقات سفره دلتان را باز کنید و در مورد تمام مسائل صحبت کنید. به هر حال در قرارهای ملاقات بعدی نیز باید چیزی برای گفتن داشته باشید.
12- خودتان را از مردهایی که تصور می کنند شخصیت های کارتونی زن دارای جاذبه جنسی می باشند دور نگه دارید.
13- به جای اینکه قیافه او را تحلیل و بررسی کنید، ببینید که آیا او مرد خوبی است و با شما رفتار خوبی دارد یا خیر.
14- در یک زمان با بیش از یک مرد قرار ملاقات نگذارید، هر چند هر دوی آنها از موضوع با خبر باشند. این کار خسته کننده و اغتشاش آور است. شاید زمانی فرا رسد که بخواهید از شر دیگران خلاص شوید و فقط با یکی از آنها ارتباط داشته باشید.
15- شما در صورتی می توانید مرد ایده آل خود را پیدا کنید که که بدانید به دنبال چه هستید و سپس در خودتان جسارت جستجو پیرامون این امر را ایجاد کنید.
16- اگر یک مرد را تنها بر اساس جاذبه های جنسی اش ارزیابی می کنید، متاسفانه هنوز به مرحله ای نرسیده اید که بتوانید ارتباط خود را پیچیده تر کنید.
17- اگر بخواهید منتظر فردی بمانید که دوستش دارید، صرفا در حال تلف کردن وقت خود هستید و خودتان را خسته می کنید. اگر واقعا از کسی خوشتان آمده خیلی راحت موضوع را با او در میان بگذارید.
18- ببینید که ایا لباس هایش را خودش می شوید یا مادرش برای او این کار را انجام می دهد. یک مرد باید متکی به خودش باشد.
19- اگر جذب او نشده اید ( حالا او هر چقدر هم که می خواهد زیبا باشد) رابطه شما موفق نخواهد بود.
20- زمانی مرد ایده آل خود را پیدا می کنید که خودتان نیز خانم ایده آلی باشید ( به این معنا که اعتماد به نفس داشته و از خودتان راضی باشید)
21- نقش بازی نکنید. من زمانی عاشق نامزد فعلی ام شدم که خیلی راحت جلو آمد و گفت : “سلام، چطوری؟” به همین سادگی و بدون هیچ آلایشی.
22- به دنبال مردهایی که تنها از پول صحبت می کنند نروید. این عمل معمولا نشانه ای از نا امنی است.
23- در اولین قرار ملاقات به هیچ وجه در مورد ازدواج صحبت نکنید.
24- زمانی که کنار یکدیگر نشستید به مردهای دیگر توجه نکنید و مطمئن شوید که او نیز خانم های دیگر را زیرنظر نگرفته است!
25- چیزی را حدس نزنید. با این کار فقط ضربه می خورید. یکی دوبار بیرون رفتن به این معنا نیست که با کسی مچ شده اید و در یک رابطه قرار دارید.
26- واقع گرا باشید. مادرم همیشه به من می گفت باید با مردی ازدواج کنم که قد بلند، خوش تیپ و موفق باشد. اما حقیقت این است که خود من قیافه بدی ندارم، قدم کوتاه است و جزء قشر متوسط جامعه هستم. من باید واقع گرا باشم. زمانی که اینطور شد توانستم عشق حقیقیم را در زندگی پیدا کنم.
27- عشق بورزید. زمانیکه از طرف مقابل خوشتان آمد می توانید با او شوخی کنید، ارتباط مکرر چشمی برقرار کنید و بازوانش را بگیرید. البته این کار را باید زیرکانه انجام دهید ( همه چیز را یکدفعه آشکار نکنید) تا او تصور نکند که شما دچار عقده های پنهان روانی هستید.
28- وقتی نمی خواستید در کنار او باقی بمانید شروع کنید به صحبت کردن در مورد مسائل خسته کننده مثل کامپيوتر. این کار تاثیر خاصی دارد.
29- قبل از اینکه بر سر قرار حاضر شوید دندانهایتان را مسواک کنید. هیچ چیز انزجار آور تر از این نیست که هنگام خندیدن سبزی اسفناج لای دندان هایتان گیر کرده باشد.
30- قرار نگذاشتن خیلی بهتر از باختن در قرارهای ملاقات است
| +| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی... می تا زیم و گرد و خاک می کنیم

زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شد یم

به اسم غرور... دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم

سرا پا شور ... برد و باخت را می شناسیم؟

آشناییم با شعور؟

یا غرق در غرور؟

چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم ... چیزی از جنس جستجو

چیزی مثل خیال یه آرزو...

| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
تو کیستی
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

          شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

            تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

                     بسان قایق سرگشته روی گردابم

| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
 الهی ! در سکوت افتاده ای بیش نیستم، تو دلیل سکوتم را می دانی، و  این فرقه چه آسان سکوتم را هم محکوم کردند .

الهی! می گذارم تا باز هم بگویند، چرا که تو را دارم و تو مرا بس.

الهی ! گفتی  خریدار دل شکسته ای، آوردمش ولی ارزان نمی فروشمش. میدانم بهتر از تو خریداری پیدا نمی کنم میدانم با من راه می آیی.

الهی ! ببین در راه مانده ای هستم دلتنگ وصال، دلتنگ آغوش یار، دلتنگ شنیدن صدای قلب یار. الهی دریاب !

الهی ! سادگی را به من ارزانی کن هرچند مجازاتم کنند، الهی! جنون عطا کن. جنون ، جنون ، جنون.

الهی ! کودکان چه معصوم می خندند ، کودکی عطا کن .

الهی ! خدایم! یاری ام ده که در مقابل این قوم هیچوقت سر تعظیم فرو نیاوردم چرا که سجده گاه من و تعظیم من فقط و فقط برای توست.

الهی ! یاری ام ده مقاومت کنم و بر نامهربانان لبخند بزنم. الهی یا ربی دل بی کینه عطا کن، دل بی کینه عطا کن خدایم .

الهی ! وقتی غنچه ای کوچک با نور خورشیدت شکوفا میشود وای به احوال من که با نور تو قلبم تاریک بماند و به روشنایی سلام نکند .

خدایم ! حرف بسیار است در خلوتهایم برایت سخنها دارم ......

| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
روز وصلم...

روز وصلم قرار دیدن نیست                                       

 

                                      شب هجرانم آرمیدن نیست

 

طاقت سر بریدنم باشد                                        

 

                                         از حبیبم سر بریدن نیست

| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
نميدونم چقدرسخته...

نميدوني چقدر سخته گل آرزوهات  را در باغچه ديگري ببيني و هزار

بار خودتو بکشي و آروم آروم بگي

    گل من باغچه نو مبارک   

| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
بخت اگر.........

بخت اگر از تو جدایم کرده

                  می گشایم گره از بخت

                                      چه باک!

ترسم این عشق سرانجام مرا

                  بکشد تا به سراپرده ی خاک

| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
چه دردی‌ ......

چه دردی‌ ست در میان جمع بودن

 ولی در گوشه ای آرام نشستن

به رسم دوستی دستی فشردن

ولی با هر سخن قلبی شکستن

 برای دیگران چون کوه بودن

 ولی در چشم خود آرام شکستن

| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
بيش از اينها...
| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
تا كه بوديم...
| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
نرو نرو...
| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
روزگارم بد نيست...
| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
آخر یک عشق...

| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی...

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره باز ! منم همون ديوونه هميشگی

فدای مهربونيات؛ چه ميکنی باسرنوشت

دلم واست تنگ شده بود

اين نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قاليه

جای نگات بدجوری توصحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن

اينجا هوا پر از غمه

از غصه هام هرچی بگم ! جون خودت بازم کمه

ديشب دلم گرفته بود

رفتم کنار آسمون

فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون

فدای تو؛ نميدونی

بی تو چه دردی کشيدم

حقيقتو واست بگم

به آخر خط رسيدم

رفتی و من تنها شدم

با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شد و

قسمت من آوارگی

| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
دلم گرفته...
| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
زیبایی .....

مي دو ني چرا وقتي مي خواهي بري تو رويا چشماتو مي بندي؟

وقتي مي خواهي گريه كني يا مي خواهي فكر كني؟

حتي وقتي مي خواهي كسي را ببوسي چشماتو مي بندي؟

چون قشنگ ترين چيزهاي اين دنيا قابل ديدن نيست

 Image hosting by TinyPic

| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
من تو را دوست دارم...

من تو رو دوستت دارم  خوب می دونی

جکله دوستت دارم رو روزی صد بار

توی چشمام میخونی.........

شب میشه چشمامو میبندم و توی خیال

سر رو شونه های گرمت می دارم

| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
خداي من.....
خداي من.....ميخوام باهات حرف بزنم......ميخوام بگم......ميخوام بشنوي.....بشنوي!!!.........خستم خدايا!.....مي بيني؟!.......دارم له ميشم.....مي بيني؟!.........دارم به جنون ميرسم......مي بيني؟!......ديگه نمي تونم......چرا باورت نميشه؟؟؟........فكر مي كني دارم خودمو لوس مي كنم.......فكر مي كني دارم بهونه ميگيرم؟!......پس مگه تو اگاه نيستي.....مگه نميگن همه جا....هميشه كنارمي؟!......پس كجايي؟؟؟.......چرا حست نمي كنم؟!........چرا لمست نمي كنم؟!.......آره.......گمت كردم......دارم گمت مي كنم.........مي بيني؟.......منم دارم گمت مي كنم!..........چرا تنهام گذاشتي؟..........مگه بهم قول ندادي .....قول ندادي توي اين تنهايي چندش اور....رهام نكني؟.........مگه قول ندادي..... كمكم كني........تا فراموش كنم........تا زندگي كنم.........تا بخندم!!!.........من كجام؟........كجاي اين دنياي كثيف رهام كردي؟.......من كه فراموشت نكردم........من كه هميشه به يادت بودم......هميشه شكرتو گفتم......پس چرا؟؟؟؟........چرا من؟.........چرا اون؟.......مي دوني نمي تونم.......مي دوني طاقتشو ندارم .......پس چرا؟.......من كه ميخواستم فراموش كنم..........من كه داشتم به دنياي سردو يكنواختم عادت ميكردم...........گله اي هم نداشتم.........همه چيزو سپرده بودم دست خودت.......مي دونستم تنهام نمي ذاري ......اما حالا........اين گناه نكرده چيه كه تاوانش اينقدر زجراور و تلخه.........اين بازي رو من شروع نكردم.......چطور تمومش كنم؟.........من نمي تونم......نمي دونم چيكار كنم.........اره!.......ضعيفم!......خيلي ضعيف!.......يه بنده ي ضعيف و ترسو ولي...........چيكار كنم؟........مي ترسم!........از فردا مي ترسم........از آينده اي كه ميخواد بشه يه خاطره مي ترسم.........از نگاهي كه  عاشقشم مي ترسم.........از اين دنياي پر از دروغ مي ترسم..........سردمه.........خيلي سرد!..........چرا تو اغوش مهربونت راهم نميدي؟.......چرا  نمي ذاري اين سرماي تلخ رو با گرماي محبتت فراموش كنم.........حداقل بهم بگو.......بگو چيكار كردم........كه سزاوار اين تنهاييم...........خداي من!........من رو توي اين تاريكي رها نكن..........التماست مي كنم............نذار اين وحشت غريب .......بيشتر از این نابودم كنه.........دارم مي شكنم......كي ميخواي باور كني؟؟؟..........
| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
بیا تا برایت بگویم...

ماچ ماچ ماچ

آبدار

| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
بیا تا برایت بگویم...
| +| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

حديث در مورد روزه

قال الله تبارك و تعالى: يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون.

اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد روزه بر شما نوشته (واجب)شد، چنانكه بر آنان كه پيش از شما بوده‏ اند واجب شده بود باشد كه پرهيزگارشويد.

********

قال الباقر عليه السلام:  بنى الاسلام على خمسة اشياء، على الصلوة و الزكاة و الحج و الصوم و الولايه.

اسلام بر پنج چيز استوار است، برنماز و زكات حج و روزه و ولايت

| +| نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

مناسبتهاي ماه رمضان

روز اول ماه مسجد النبى(ص) دچار آتش سوزى شد

روز اول ماه رمضان بنا به نقل «سمهودى مورخ عامه‏» در سال 654 هجرى، مسجد النبى (صلى الله عليه و آله) و حجرات مقدسه آن دچار آتش سوزى شد، و به قدرى شعله ‏هاى آتش دامنه دار شد، كه سقف و ديوارها را فرا گرفته و فرو ريخت اين زمان مصادف با حكومت معتصم عباسى بود، وى دستور داد، بنيان مسجد را دوباره به پاى داشتند.

ولايتعهدى امام رضا(ع) در اول ماه رمضان

ايضا از وقايع روز اول ماه رمضان «بنا به نقل شيخ مفيد در مسار الشيعه‏» روز بيعت‏ به ولايتعهدى حضرت رضا عليه السلام است، و اين عمل از طرف مامون عباسى فقط يك نقشه سياسى براى فرو نشاندن انقلابات داخلى مخصوصا جلوگيرى از خروج و قيام شيعيان ايران (كه در اوائل خلافت مامون گرداننده خلافت او بودند) انجام گرفت. و ديگر ترس قيام اولاد على (عليه السلام) از جمله عوامل ولايتعهدى حضرت رضا (عليه السلام) از طرف مؤمون به شمار مي آيد.

غزوه تبوك يا فاضحه در روز سوم ماه رمضان

غزوه تبوك يا فاضحه از جنگهاى حساس بين مسلمانان و روميان كه در سال نهم هجرى بر پا شد و به صلح انجاميد نيز در روز سوم ماه مبارك رمضان واقع گشت، و علت ايجاد اين جنگ چنين بود كه جاسوسان، به دربار امپراطوى روم (هراقليوس) (هرقل) گزارش دادند، كه پيامبر اسلام از دار دنيا رفت، امپراطور شوراى نظامى تشكيل داد، و تمامى حاضران موقع را مناسب بسيج لشكر روم عليه حجاز ديدند و به سرپرستى مردى به نام يوحنا، يا (باغباد)، به سوى حجاز رهسپار، و در تبوك (محلى ميان حجاز و شام) با سپاه اسلام تلاقى كردند، و سپاه اسلام در تبوك كناره چشمه آبى تمركز يافتند، و اينكه چرا اين جنگ را فاضحه مي نامند بدان علت است كه منافقان از حضور در جنگ تخلف ورزيدند، و رسوا شدند، و اين جنگ را «ذوالعسره‏» نامند زيرا كه مسلمانان از نظر آذوقه و مركب و مهمات بسيار در عسرت و سختى بسر بردند.

| +| نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

 ويژه نامه ماه رمضان - روز چهارم

| +| نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
انتظار

انتظار وقتی فکر می کنی می بینی همه چیزبا یه جرقه شروع شد وجدی شد. غم دنیا تو دلت لونه کرده. نمی خوای بری و اون منتظر بذاری. آخه می دونی ،می فهمی که انتظار چقدر سخته ،تلخه،اصلا کشندست. انگار که آدم فرو رفته تو عمق بی کسی، انگار.... همش منتظر یه خبر بده. حتی نمیتونه قشنگ نفس بکشه. هی با خودش میگه ،اگه نیاد.........
با هر بار گفتن این حرف قلبش واسه چند لحظه نمی زنه. نفسش به شمارش می افته وتنش داغ می شه. بعد تازه قلبش یادش میاد که باید بتپه. اینقدر تند که دیگه انگار وقتی واسه زدن نداره. تو همهء اینا رو می دونی.،پس نمی خوای چشم به راهت بمونه. تو آخرین خلوت با التماس چشمات و صدای لرزونت ازش می خوای که : عزیزم منتظرم نباش. ولی اون همون طور که سرت رو شونشه و داره با موهات درد دل می کنه ودستش رو صورتته، می خواد بگه بی خیاله، یه لبخند تلخ کنج لبش می شینه، که از گریه غم انگیز ترهو با یه بغض کشنده، که داره صدا رو تو گلوش می شکنه،می بوستو میگه دیگه این حرفو نزن. عزیزم ،من منتظرم که برگردی ، پس منتظرم نذار...........

| +| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

مینای دل از دستت افتاده و شکسته

توی تنهایی و یک تب خسته

نمی شه حتی انو جمع کنی

نمی شه با سرنوشت جنگ کنی

نه می تونه که تو رو نگاه کنه

نه که حتی اسمتو صدا کنه

گل مریم توی دست خستشه

فقط لبخند تو اون بسشه

کاش میشد با سرنوشت جنگ کنی

تکه های دلشو جمع کنی

| +| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

می دونی که همیشه تنهائی وهیچ محرم رازی نداری. 

تو که همیشه سنگ صبور همه ای ولی برای دل  نزارو خسته ات فریاد رسی  نمی بینی. 

هر وقت هر کس از همه جا می مونه، وزیر بارون و طوفان حادثه ها  و رگبار گرفتاری ها  بی پناه می مونه،در خونهء دلت رو میزنه. 

و تو صادقانه بر زخمهای دلش مرهم میزاری.   

ولی وقتی دست بی رحم زمونه به دل کوچیک و تنهات خنجر میزنه و می خواد یادت بیاره که چقدر بی پناه و تنهایی،هیچ نور امیدی به چشمای خسته و بی خوابت فروغ نمی بخشه. 

ولی تو باز هم به راهت ادامه میدی ، تنهای تنها. 

چون میدونی و ایمان داری اونی که تو رو واسه یه هدف الهی اینجا فرستاده از دور هواتو داره. 

نمی بینیش ولی دلت همیشه به نورش  روشن وگرم می مونه و میدونی که هیچ وقت واسط بد نمخواد. 

پس فقط اونو صدا میکنی و شاهد تنهاییات قرار میدی و هر وقت کم می یاری می گی راضیم به رضای تو. 

دستمو بگیر و هوامو داشته باش.

| +| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
سکوت

لحظاتی ست که رگ جان می گلسد

سرد و بی روح می نشینی و چشمانت خیره به در.

منتظر تا که بیاید با شور

وخانهء دلت رو روشن کنه وپر از نور.

توی این سکوت مرگبار

گرمی دستای اونو می طلبی .

کاش می شد که بیاد و............................

| +| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
مهتاب
مهتاب   چشمات آسمون دل اونو روشن کرده.

نگاهت می کنه . می خنده .یه خندهء داغ وتب دار.

اول خجالت می کشی و سرخ می شی.

به رنگ غروب و بعد تازه تو نگاهش می شکفی.

دوست داری همه چیزت رو بدی تا یه لحظه خودت رو تو

آیینه چشم خمارش ببینی .

و گل عشقت تو دستش بشکفه.

عطر دل انگیزش همهء وجودت رو پر کنه.

و تموم تنهایی ها رو از تن سرد و خستت دور کنه.

دوست داری که بخواد تو باشی.

نگاهش میکنی .

اشک تو چشات حلقه زده و آسمون چشات ابری.

کاش می شد

این همه رو با رمز اشک بیان کنی. چون

هر وقت اونو می بینی دیگه  حرفی واسه گفتن نداری.

جز این که.............................

| +| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
سنگ صبور

دل تنگی از نامردی زمونه

خسته ای و بی تاب از این همه بهونه

تنهائی و سنگ صبورهمه

اگه کسی هم نیومد که بهت سر بزنه

باید تو طاقت بیاری.

مثل دریا آبی و صبور

و مثل یک دشت خاموش

هیچ کس نمی دونه که چه حالی داری

همه .هستی  و زندگی داره میره

و عالم رو به زوالی داری

خیلی دلت گرفته از خیلی ها

ولی بازم به خودت می گی که باید بتونی

یعنی که اصلا تو می تونی.

بازم فراموشش نکن اونی رو که تو تاریکی ها

تا حالا تنهات نگذاشته

بدون تا تو باشی اونم باهاته

| +| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 
تمنا
گفت:بر مي دارم اما بر نداشت    
عاشقي دست از سر ما بر نداشت
آمد و آهسته در پيشم نشست
سر ز زانوي تمنا بر نداشت
تا نگاهش ريخت در آيينه ها         
چشم من چشم از تماشا بر نداشت
بغض من اين ناگزير سوخته دست  
 دست از دامان دريا بر نداشت
بي تفاوت از كنار من گذشت        
خم نشد نعش دلم را بر نداشت

| +| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

تن داغت عطش ظهر تابستونو خجل کرده

آخه آتیش عشق تو اینقدر زیاده که حرم نفست از شعله های  خورشید داغ تر

 تو حال وهوای اونی

دوست داری که با دست مهربونش

با جرعه ای از نوش محبت

آتیش این دل خسته رو فرو بنشونه

دلی که تنها ترین عاشق دنیاست

ولی حتی تو نمی تونی که بهش بگی

کاش میفهمید که گرمترین ظهرای  تابستون

واسه دل خسته و تب دار تو

همیشه سرد سرد

| +| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

توی اتاق تنهائی هات نشستی و می خوای

از توی حریر نازک دلت قشنگ ترین

حادثهء عمرت رو پیدا کنی

تنها چیزی که دل خسته وبی پناهت رو آروم میکنه

اما هر چیزو که بر می داری

یادت میاد از یه زخم یا خنجر

کینه عزیز ترین کست که بی رحمانه قلبت رو شکافته

قلبی که مملو از عشق و محبته

یعنی ممکنه که توی صندوق سینه حتی یه ذره محبت

از کسی نداشته باشه

ولی بلا خره از اون ته یه چیزی چشت رو می گیره

لای یه دستمال مخمل سپید یه گل تازه و معطر

به زیبایی جونی و عطر خوش عشق

یادت میاد که گل رو اونی فرستاده

که هر چند تو بعضی وقتا فراموشش می کنی

ولی دل گیر نمی شه و همیشه هواتو داره

اون وقته که اشک تو چشات جمع میشه

یعنی تو اونو داری و ..........................

| +| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 

نازنینم! نمیدانم تو میدانی؟ دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده

  سراپای وجودم در فراقت آب گردیده ز هجرت دیدگانم همچو دریایی

  ز خون گشته غم و دردم فزون گشته و اکنون در میان بسترم چون

   شمع میسوزم برای دیدن رویت..... دو چشم اشک بارم را به روی

   ماه میدوزم و با او از غم و درد درون ام راز میگویم .

  جز تو ای دور از من از همه بیزارم...

 

   

| +| نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385 توسط مهران  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved